شمارهٔ ۹۳۳
به بوی زلف تو دیوانه گشتمز خویش و آشنا بیگانه گشتم
ز شادی دور گشتم در فراقتبه درد عشق تو همخانه گشتم
چو شمع جمع جانی در شبستاناز آن رو بر رخت پروانه گشتم
بسی در بحر بی پایان عشقشبه جست و جوی آن دردانه گشتم
چو مرغ زیرکم افتاده در داماسیر بند زلف و دانه گشتم
ندیدم یک زمان کام دل از یاربه عشقش در جهان افسانه گشتم
خراب آباد دنیا را وفا نیستبسی در گرد این ویرانه گشتم
به بوی زلف عنبرساش عمریستبه گرد کوی آن جانانه گشتم