شمارهٔ ۹۳
تا قامت او به باغ برخاستسرتاسر شهر شور و غوغاست
گفتم که قدش به سرو ماندگفتا که نباشد اینچنین راست
گفتم که نظر به قامتش کنگفتا که چمن دگر بیاراست
گفتم که بلاست بر دل خلقگفتا تو ببین که آن چه بالاست
کز رشک قد تو سرو بستاندستش همه بر دعا به بالاست
گفتم ز چه میل ما نداریسروَش چو مدام میل بر ماست
سرو از نظر جهان بیفتادتا سرو قدش به پای برخاست
گفتم که رخش بهست یا ماهگفتا که ازوست در کم و کاست
گفتم که ز عنبرست زلفشگفتا که، کرا مجال و یاراست
گفتم که کمان ابروانشتیر مژه زان کمان شود راست
گفتم که دلش نسوخت بر ماگفتا که دلش چو سنگ خاراست
فریاد و فغان ما ز حد رفتبر ما نظر ار کنی خداراست