گنج

شمارهٔ ۹۲۸

دلا در باغ حسنش عندلیبمنباشد غیر خار از گل نصیبم
بچیدند از چمن گل باز یارانز گل محروم از جور رقیبم
دلم پُر درد و غیر از شکّر اودوای دل نمی‌گوید طبیبم
جهان در کار عشقش کردم آخرچرا بر من رود جور از حبیبم
چو رفتم اختیار از دست در گوشکجا گیرد کنون پند ادیبم
به عشق روی گل در بوستانهاسحر نالان به سان عندلیبم
شنیده‌ستم غریبان می‌نوازینظر فرما که در ملکت غریبم