شمارهٔ ۹۲۶
به درد عشق تو درمان نیابمببرد از من به دستان هوش و تابم
ز دست غمزهٔ غمّاز شوختبرفت از دست باری خورد و خوابم
حدیث عشق رویت با طبیبانبگفتم خون دل گفتا جوابم
شراب از دیده آرم در فراقتهمیشه از جگر باشد کبابم
به چشم شوخ بردی دل ز دستمچو زلف سرکشت در پیچ و تابم
ز تاب زلف تو شوریده حالمز چشم سرخوشت مست و خرابم
ورم پیوسته از غمزه زنی تیربه جان تو که من رو برنتابم
نگردم از درت تا باشدم جاننمای از لطف خود راهی صوابم
جهان گفتا ز درد روز هجرانز دیده خون چکد چون اشک نابم