گنج

شمارهٔ ۹۲۵

من دلخسته در عشقت خرابمببرده آتش عشق تو آبم
گرم چون چشم مستت مست خواهیبده جانا از آن لعلت شرابم
به چشم ساحر و زلف پُر آشوبببردی ای نگار از دیده خوابم
دوای درد دل پرسیدم از دوستچنین داد آن طبیب دل جوابم
ز وصلت آب وصلی بر دلم زنکه من بر آتش هجران کبابم
نکردی چاره‌ای از وصلم ای جانچرا همچون جهان کردی خرابم
مرا سرگشته می‌داری شب و روزاز آن چون زلف تو در پیچ و تابم