گنج

شمارهٔ ۹۲۱

من که عمری در جهان گردیده‌اممثل رویش کافرم گر دیده‌ام
دیده‌ام خوبان و مهرویان بسیمهر رویش در جهان بگزیده‌ام
در چمن بر یاد قدش هر زمانپای سرو و نارون بوسیده‌ام
نسبت زلفش به عنبر کرده‌امهمچو مار از غبن آن پیچیده‌ام
من طمع در هجر آن آرام جاناز دل و جان بر بدن ببریده‌ام
ای مسلمانان ز درد هجر اوجامهٔ جان بر بدن بدریده‌ام
بر نمی‌آید دلم با درد عشقمن درین معنی بسی کوشیده‌ام
ای بسا شبها که تا هنگام صبحبر سر خاک رهش غلطیده‌ام
همچو شب تاریک می‌بینم جهانبی رخت ای نور هر دو دیده‌ام