گنج

شمارهٔ ۹۲۰

ای خوشا وقت دل شوریده‌امحال دل چون زلف دلبر دیده‌ام
تا دلم در شَست زلفش خانه ساختمن بسی درد از رخش برچیده‌ام
من به یاد آن قد و بالای توسرو نازا بس زمین بوسیده‌ام
گرچه کردی راز ما را آشکارمن به جان اسرار تو پوشیده‌ام
بی وفا یارا بسی کز دست توجرعهٔ جور و جفا نوشیده‌ام
نور چشمم صبر فرمایی مراصبر چون باشد ز نور دیده‌ام
من به امید وصالش در جهانبی سر و سامان بسی گردیده‌ام