شمارهٔ ۹۱۹
تا خیال آن بت بگزیدهامبست نقشی در سواد دیدهام
از خیالش نیستم خالی دمیگر بداند نور هر دو دیدهام
عمر بگذشت و من از روی وفایک سخن از لفظ او نشنیدهام
در چمن چون دیدهام قدّی چو سرودرد از آن بالا بسی برچیدهام
همچو شمع از هجر میگریم به زارکی چو گل از وصل او خندیدهام
آنچنان رویی و مویی در جهانمن مسلمان نیستم گر دیدهام
عرض گردیدم همه خوبان ز جانمهر رویش از جهان بگزیدهام