شمارهٔ ۹۱۵
جان فدای راه عشقش کردهامدل چو زلف او مشوّش کردهام
آرزو دارم که گیرم در برشراستی اندیشه خوش کردهام
من به بوی زلف عنبربار اواز نسیم صبحدم غش کردهام
من بدان کیشم که قربانش شومتا نپنداری که ترکش کردهام
در تمنّای تو ای آب حیاتاین دل سوزان بر آتش کردهام
من جهانی را به یاد لعل دوستاز شراب عشق سرخوش کردهام
کوی عشق او مبارک منزلیستزان سبب آنجا فروکش کردهام