شمارهٔ ۹۱۲
چون سر زلفش پریشان در جهان افتادهامبا غمش نزدیک و دور از خان و مان افتادهام
همچو سوسن ده زبانی میکند با من نگارلاجرم از عشق او در هر زبان افتادهام
از وصالش بر کران میداردم لیکن ز غمدر میان موج بحر بی کران افتادهام
از غم عشق و جفای هجر و اندوه فراقعاجز و آشفته حال و ناتوان افتادهام
از وفای او امید مهربانی داشتملیکن از جور و جفایش در گمان افتادهام
مدّعی بر من ترحّم کن که جای رحمتستزآنکه محروم از وصال دوستان افتادهام
ای صبا در حسرت سلطان مهرویان به کویمن به ناکامی جدا از دوستان افتادهام
با وصالت کی توان امّید خلوت داشتنمن که از خواری چو خاک آستان افتادهام
از دهان یوسفم حاصل نشد کامی چو گرگلب به خون آلوده و خالی دهان افتادهام
گوهر ار در خاک باشد چون برآری گوهرستمن به امّیدی چنین در خاکدان افتادهام
در زمان چشم مستش فتنه در عالم فتادزان سبب من فتنه آخر زمان افتادهام