گنج

شمارهٔ ۹۱۱

دل به غم تو بسته‌ام و از همه خلق رسته‌امچون سر زلف خویشتن چند کنی شکسته‌ام
یاد من آر از کرم زآنکه به یاد وصل توشاد نگشت خاطرم تا به غمت نشسته‌ام
تا به غمت نشسته‌ام ای بت دلربای منرشته مهر و دوستی از همه کس گسسته‌ام
گر ز کمان ابروان تیر جفا گشاده‌ایدیده گشاده بر رخت دل به جفات بسته‌ام
پرده برافکن از رخت تا نظری ببینمتزآنکه به روی چون مهت فال بود خجسته‌ام
چند کشم جفای تو چند برم عنای تودست خود از وفای تو و از دل خویش بسته‌ام
رحم کن ای حبیب من لطف کن ای طبیب منشربتی از لبم بده کز تو عظیم خسته‌ام
جان و جهان و صبر و دل در سر کار عشق شدبا همه درد دل کنون از غم تو نرسته‌ام