شمارهٔ ۹۱۰
من که با خاک درت خون دل آمیختهامخون دل را ز ره دیده فرو ریختهام
به امیدی که مگر سیم وصالت یابمخاک کوی تو به سرپنجه جان بیختهام
سرزنش چند کنندم که من خستهروانروز و شب حلقهصفت بر درت آویختهام
بوی زلفت ندهد غیر نسیم سحریعنبر و مشک و عبیر ار به هم آمیختهام
بس حدیثی که ز چشمان تو گفتم به جهانتا ز هر گوشه دوصد فتنه برانگیختهام
تا ز میدان فراقت که برد گوی مرادحالیا با غم عشق تو درآویختهام