شمارهٔ ۹۰۸
تا که من نرد وفا با رخ تو باختهاممهرهٔ مهر تو در طاس غم انداختهام
بار هجران تو بر جان من امروزی نیستبا غم عشق تو عمریست که درساختهام
همچو پروانه سرگشته به شمع رخ دوستبی تکلّف دو جهان را همه درباختهام
از دل و جان و جوانی همه بیگانه شدمتا سگی را به سر کوی تو بشناختهام
سالها تا به فراز و به نشیب شب هجرباد پایان وفا را به جهان تاختهام
آنچنان واله و شیدای تو گشتم که ز شوقبارها دیدهٔ خود دیده و نشناختهام
طوطیی بود سخنگوی به مدح تو زباناز غم هجر تو اکنون بتر از فاختهام
سرزنش ارچه کنم بار رقیبم که چو سروبا وجود شب وصل تو سر افراختهام
خبرت نیست که از بوی تو ای جان و جهانهمچو موم از غم هجران تو بگداختهام