گنج

شمارهٔ ۹۰۷

قرار برد ز دل زلف بی‌قرار توامنظر به حال جهان کن که بی‌قرار توام
ز تشنگی به لب آمد عزیز جان چه کنمکه در فراق لب لعل آبدار توام
اگر چو سرو روان سر کشی ز ما چه عجباز آن که در ره عشق تو خاکسار توام
ز جور دشمنم ای دوست جان رسید به لببه غور من برس ای جان چو دوستدار توام
هزار بنده بوَد بهتر از منت لیکنتویی چو گل به گلستان و من هزار توام
شبی به روی تو تشبیه کرده‌ام مه راخجالتیم از آن هست و شرمسار توام
ز بادهٔ لب لعل تو بوده‌ام سرمستگذشت عمر و هنوز آنکه در خمار توام