شمارهٔ ۹۰۴
نمیبیند دلم از یار خود کامفغان از دور جور چرخ خودکام
مزاجش توسن و بدخوی و تندستکه در عالم نشد با هیچکس رام
ز جورش هست بر جای گلم خاربه جای بادهام زهرست در کام
نکرد آخر جهان با کس وفایینکویی کن که تا گردی نکونام
نداد او کام دل تا خون نگردیدبباید ساختن با خویش ناکام
در او آرام جستن نیست ممکنکه نگرفتهست هرگز با کس آرام
مکن بر چرخ سفله اعتمادیمشو مغرور بر حسن ای دلارام
مسوزم جان به نار هجر جانامنه بر پای دل از زلف خود دام
به وصلم شاد گردان ای دو دیدهبگفتا رو، که این سودا بود خام
من از عشق تو باری سخت زارمنمیدانم که چون باشد سرانجام