شمارهٔ ۹۰۵
چون تو را گشتم ز جان و دل غلاممن ز جان گویم فلک بادت به کام
باد کامت از جهان حاصل ولیمیل دل بادا تو را بر ما مدام
این همه آتش که در جان منستسخت مشکل میشود سودای خام
چون صراحی دل پر از خونم مدامدر میان سرگشتهام مانند جام
با رخت شبهای تاری همچو صبحبی رخت صبح جهان دارم چو شام
خستگان را زود بنواز از کرمتا شوی اندر دو عالم نیک نام
همچو شمعم برفروزان روز وصلهمچو سروم از در دل میخرام
همچو سروم سایهای بر سر فکنتا جهان گردد از آن رو با نظام