شمارهٔ ۹۰۰
ای رخت همچو صبح و زلف چو شامنیست بی روی تو مرا آرام
سرو نازا گذر کن اندر باغتا کنم پیش قامت تو قیام
راست گفتم به سرو بستانیلاف بالا شدهست بر تو حرام
با وجود قدش تو را نرسدسرکشی ای بلند بی هندام
سرو چوبیش هست چوبین پایتو بتی سرو قد سیم اندام
نسبت روی تو به گل نکنمزآنکه هستی به رخ چو ماه تمام
وقت گل در چمن اگر مردیلب جان برمگیر از لب جام
جگرم همچو لاله سوخت ز غمنازنینا به یاد باده خام
بس به هجران تو بکوشیدمتوسن وصل تو نگشتم رام
بس شنیدیم تلخ از آن دهنشتا از آن لب مگر رسیم به کام
کام دل برنیامد از لب دوستلیکن اندر جهان شدم بدنام