شمارهٔ ۸۹۹
برنمیآید مرا زان لعل جان افزای کاموز شراب عشق او چون چشم او مستم مدام
چون صراحی میرود خون دلم از جور یاردایماً سرگشتهام در مجلس او همچو جام
می پزم سودای زلف یار در دیگ هوسعقل می گوید تو تا کی میپزی سودای خام
صبر میباید مرا در عاشقی و چاره نیستهمچو مرغ زیرک ای دل چون درافتادی به دام
ای صبا چون بگذری هیچت فتد کز مردمیسوی یار من بری از خستهٔ مسکین پیام
گو من مهجور در عشق تو سرگردان شدمدر جهان از وصل تو هرگز ندیده هیچ کام
میفرستم از دل و جانت سلامی دم به دمور تو در سالی کنی یک بار یاد ما تمام