گنج

شمارهٔ ۹۰۱

به چشم و ابروی شوخ ای دلارامببردی از دلم یکباره آرام
تو طعم درد هجر، آن روز دانیکه نوشی جرعه‌ای خوناب از این جام
به شَست زلف تو پابند گشتهنمی‌دانم که چون باشد سرانجام
خبر داری نگارا کز هوایتمرا شهباز دل افتاده در دام
بگفتم با دل آن آهوی وحشینگشته در جهان با هیچکس رام
مپز دیگ هوایش را که دایمنگردد پخته کاین سودا بود خام
ز لعلش کام دل مشکل بیابیچرا کان نازنین شوخیست خودکام
گر آری رحمتی بر حال زارمتو را ماند به نیکی در جهان نام