گنج

شمارهٔ ۹۰

خوشا بادی که از کوی تو برخاستکز او بوی سر زلف تو پیداست
سواد رنگ رخسار تو آوردز رنگ و بو چمن دیگر بیاراست
سهی سرو چمن از پای بنشستچو شمشاد قدش بر پای برخاست
چو ماه چارده روی تو را دیدز رشک روی تو هر لحظه می‌کاست
ترحم نیست قطعاً در دل تونه دل باشد تو گویی سنگ خاراست
نماند در چمن رنگی و بوییبجز سرو سهی کاو پای برجاست
نگاری چابک عیار دارمنه رویش خوش که خویش نیز زیباست
گرفتار غم رویت جهانیستنه در عشقت به عالم بنده تنهاست
اگر گویم که قدّت سرو جانستبه پیشت راست گفتن را که یاراست