شمارهٔ ۸۹۶
تا کی کنم ای دوست به درد تو تحمّلدریاب دلم را و مکن بیش تعلّل
رحمی کن و بر حال من خسته ببخشایتا چند کنی بر من سرگشته تطاول
چندم به سر خار جفا دل بخراشیای گل چه زیان باشدت از صحبت بلبل
چون گل به چمنهای جهان روی نمایدبلبل نتواند که کشد بار تحمّل
تا کی نکنی از سر انصاف و مروّتدر حال من بی کس بیچاره تأمل
یارب ز جفای فلک و جور رقیبانکردیم به درگاه جلال تو توکّل
زنهار منال ای دل مسکین ز جفایشناچار بود خار هرآنجا که بود گل
آخر نظری کن به من از لطف نگاراتا چند نمایی ز من خسته تغافل
در خلوت چشمم صنما خیل خیالتبنشست و کند بهر جمال تو تحمّل