گنج

شمارهٔ ۸۹۷

آن مرغ که بود زیرکش نامافتاده به هر دو پای در دام
در بند بلا فتاد از آغازتا خود به کجا رسد سرانجام
آیا تو کجا و ما کجائیمدردا که به هرزه رفت ایام
ترسم که ز جور تو برآیدناگاه به شهر فتنهٔ عام
خرّم دل آنکه با نگاریدر گوشهٔ خلوتی کشد جام
رخسار تو زیر زلف مشکینصبحیست مقیم بودهٔ شام
سرپنجهٔ روزگار غدّارشیران زمانه را کند رام
چون کام دل از تو برنیامدصبر از تو همی کنم به ناکام
نومید مشو دلا چه دانیباشد که بیابی از جهان کام