گنج

شمارهٔ ۸۹۳

تا جای گرفته‌ای تو در دلکار دل خسته گشت مشکل
خالی ز تو نیستم زمانیتا چند شوی ز بنده غافل
جز بندگیت هوس ندارمهستم به گناه خویش قایل
تا چند شوم قتیل عشقتفریادکنان ز دست قاتل
دیوانه عشق را به زنجیرگویند که می‌کنند عاقل
زنجیر دو زلف دوست ما رادیوانه شوق کرد و بی دل
مستغرق بحر عشق دانداین راز نهفته بر سواحل
از جان و دل و روان شده‌ستمشوریدهٔ شکل و آن شمایل
تا دید دلم قد دلاراتچون سرو بماند پای در گل
ای سرو روان به ما نظر کنزیرا که به ماست سرو مایل
در حسرت این مراد گردمدر گرد جهان درین قبایل
باشد که شبی دو دست دل رادر گردن او کنم حمایل