گنج

شمارهٔ ۸۹۴

مرا عشقت نه امروزست در دلکه مهرت را سرشته‌ستند با گل
تو نیز ای بی وفا نامهربان یارمباش آخر ز حال بنده غافل
دل دیوانه گفتا ترک او کنبه ترک جان بگوید هیچ عاقل
مرا سهلست پیش دوست مردنفراق روی جانانست مشکل
دلم در قید زلفت پای بندستبگو جانا چه شاید کرد با دل
نگارینا تو می‌دانی ندارمبه عالم جز غم عشقت مداخل
منم غرقه میان موج هجرانچه داند حال من کس بر سواحل
شدم راضی که در خوابش ببینمکه وصل او خیالی بود باطل
وصال دوست می‌خواهم به زاریوگرنی از جهان ما را چه حاصل