گنج

شمارهٔ ۸۹۲

من بی دل چه کنم پیشِ که گویم غم دلکه ز عشق تو بجز غصّه ندارم حاصل
ای صبا حال دل من بر دلدار بگویکه جهانی ز غم عشق تو شد لایعقل
غافل از یاد تو یک لحظه نیم تا دانیزینهار از من دلخسته نباشی غافل
طمع دانه کند مرغ که در دام افتدورنه در دام غم و غصّه نیاید عاقل
خلق را میل به حوران بهشتی باشدچه کنم نیست مرا جز به تو خاطر مایل
به وصال تو بس امّید وفا بود مراآه کاندیشه غلط بود و تصوّر باطل
به قیامت برد از عشق جهان حسرتهاکه به تشریف وصال تو نگردد واصل