شمارهٔ ۸۹۱
بگو تا کی چنین دربندی ای دلچو از عشقش نداری هیچ حاصل
دلم در شَست زلفت گشت پابندبگو آخر چه شاید کرد با دل
دل ما را نصیحت کی کند سودچنین حالی نگوید هیچ عاقل
دل و جان هر دو در قید تو دارمچرا گشتی ز حال بنده غافل
چنانم در دل مسکین نشستیکه ننشستهست پای سرو در گل
بجز خون دل و خوناب دیدهندارم در غم عشقت مداخل
جهانی غم به امّید تو خوردمنگشتم یک زمان با دوست واصل