شمارهٔ ۸۹۰
تا چند حال ما را آشفته داری ای دلاز زلف خوبرویان در بند و در سلاسل
تا چند باشم از غم شوریده حال و بی دلتا چند باشی ای جان از حال بنده غافل
دل را ز دست دادم بی فکر الله اللهافتد به کاردانان این کارهای مشکل
دندان ز کام لعلش برکن دلا که ما نیزبسیار کرده بودیم اندیشههای باطل
ملک دلم خرابست از جور دور هجراناز وصل چارهای کن ای پادشاه عاقل
بی قدّ دلفریبت در بوستان شادیهرگز نشد دل من بر قد سرو مایل
ای دیده چون تواند غیر از رخ تو دیدنهرکس که دیده باشد آن شکل و آن شمایل
شمشاد خوش خرامت تا دیدهام ز دیدهچون سرو بوستانی پایم بماند در گِل
دل رفت و جان برآمد از غصّه جهانمتن دردَهم به خواری چون چاره نیست با دل