گنج

شمارهٔ ۸۸۳

من با خط و خال او تا آنکه ببستم دلآن دلبر هر جایی چون زلف شکستم دل
برخاست به جور ما آن چشم سیه سرخوشدر زلف سیه کارش فی الحال ببستم دل
از خوردن غم جانا آمد به دهانم جانبنوازم ازین باز آر تا چند به دستم دل
جان برخیِ روی او کردیم و به خار هجرآن یار جفاپیشه آخر به چه خستم دل
من نیستی خود را در عشق تو می‌دانماز غصّه نمی‌دانم ای دوست که هستم دل
جستم شب وصلش را لیکن نشدم روزییک لحظه وصال او از دست نجستم دل
گفتم بدهم دل را بر کار جهان باریوآن شوخ به یک شیوه بربود ز دستم دل