گنج

شمارهٔ ۸۸۱

روی تو شد صبح جان زلف تو شد شام دلشام نگویم ورا هست کنون دام دل
کام دلم تلخ شد از شب هجران اوآن بت دلجو نداد یک نفسم کام دل
سنگ جفایت مزن بر دل مسکین منتا ز غم هجر تو بشکندم جام دل
با همه سودای من کز سر زلف تو هستدر سر من ای پسر پخته نشد خام دل
تا بودم در جهان نام و نشان از غمتتا به کجا می‌رسد با تو سرانجام دل
در غمت آغاز عشق هست به نامم چنینوصل تواَم کام جان روی تو آرام دل
دل شد و جان در غمت رفت به باد هوانیست مرا در جهان ای دل و جان نام دل