شمارهٔ ۸۸
بر منت ای دل و دین این همه بیداد چراستو این همه جور و جفا راست بگو تا ز چه خاست
دل من خواست که تا شرح غمت عرضه دهدچه کنم با که بگویم مگر این کار صباست
تا کند حال دلم عرضه بدان سنگین دلسخنی گوید چون قامت و بالای تو راست
راست پرسی ز من خسته روان در بستانمثل آن قامت زیباش دگر سرو نخاست
چون مه چاردهم روی تو را دید ز غمشرمش آمد ز رخ خوب تو زان روی بکاست
نسبت روی تو با ماه فلک میکردمچون بدیدم به حقیقت ز کجا تا به کجاست
شب روی بی سر و پایی به جهان سرگشتهنسبتش با تو نشاید که کنند این نه رواست
خواب در دیدهٔ بی خواب نیاید ما راتا ز دیدار تو ای دوست به ناکام جداست
دل ببردی و نکردی به وفا میل چراای بسا پیرهن جان که ز هجر تو قباست