شمارهٔ ۸۷
به سروی ماند آن بالای او راستبگو تا از کدامین چشمه برخاست
چرا چون جان عزیزش من ندارمچو او را جای دایم در دل ماست
فدای او بباید گشت ما رااز آن رو کاو عزیزی پای برجاست
به هر بادی چو بید از جا نجنبیدبگفتم صورتی چون قامتش راست
سر از ما میکشد از سرفرازیبگو تا خود چرا بیگانه از ماست
به حسن قامت آن سرو روانمبیامد وز قد آن بستان بیاراست
مرا بی وصلش از عالم چه حاصلجهانبینم به روی دوست بیناست