شمارهٔ ۸۶
آن سرو که میرود چنین راستیارب ز کدام چشمه برخاست
از آب دو چشم ما برآمدزان میل دلش همه سوی ماست
قدّیست به اعتدال دلکشکان عین بلاست آن نه بالاست
گویند قدش به سرو ماندگویم که کرا مجال و یاراست
من سرو ندیدهام به رفتارمن ماه ندیدهام که گویاست
ای دل حذر از دو چشم مستشمیکن که از او به شهر غوغاست
آن زلف سیاه عنبرین بویشوریده به روی او و شیداست
در حسرت گوهر وصالشدر هجر دو دیدهام چو دریاست
گفتم که دلا بصبر، مشتابکارام، دوای این تمنّاست
بر یاد لبش شبی به روز آرگفتا چه کنم که او نه پیداست
دل باز مرا به دامی افکنداز ماست دلا بلا که برخاست
ای جان جهان بگو که راییبا ما سخنی چو قامتت راست