گنج

شمارهٔ ۸۷۸

جهان خرّم و ما چنین تنگدلز جور بتی مهوش سنگدل
اگر هست چشم خوش او خمارمرا او گرفته‌ست در چنگ دل
مرا میل بر صلح و در وصل دوستورا صلح بر هجر و بر جنگ دل
چو مطرب زند راه وصلش ز جانبه صوتم دو گوش و به آهنگ دل
کسی را که بهرام باشد نوندچگونه دهد او بجز جنگ دل
اگر بخت یاری دهد دلبرابشویم به فضل تو از زنگ دل
جهان در سر کار او شد خراباز آنم چنین خسته و تنگدل