گنج

شمارهٔ ۸۶۷

اگر ز دل کشم آهی به غم من غمناکفتد ز آتش آهم غریو در افلاک
اگرچه غمزه شوخ تو خون جانم ریختحلال کردمت ای نور دیده از دل پاک
گر آن نگار ستمگر مرا به تیغ جفابکشت و مشکلم این کاو نبست بر فتراک
یقین که در غم هجران تو نخواهم زیستغم فراق تو باشد مرا نه بیم هلاک
جهان و جان و تن و روح ما به تو زنده‌ستاگر فدای رضای تو سر کنیم چه باک
گر آستین وصالت شبی به دست آیدکنیم جامه جان راست تا به دامن چاک
ز آب وصل تو باری همی زدم بر دلزآتش شب هجرم نشانده‌ای بر خاک