گنج

شمارهٔ ۸۶۵

الغیاث از دست دل که‌م کرد سرگردان عشقمن نمی‌دانم که تا کی می‌برد فرمان عشق
دردمند روز هجرانم طبیب درد ماجز وصالت نیست ما را در جهان درمان عشق
هر کسی سرگشته کاریست در دوران خویشنی منم در ملک عالم بی سر و سامان عشق
گر دهد عید وصالش دست، نوروزی مراجان غم فرسای من بادا روان در پای عشق
یک شبی تشریف ده در خیل درویشان درآتا برافرازد ز وصلت رایتی سلطان عشق
چون رخت ماهی نتابد در سپهر سروریچون قدت سروی نروید در سرابستان عشق
چون همایی سایه افکن بر سرای ما شبیتا ز خورشید رخت روشن شود ایوان عشق
ناوکی کز تیر مژگان وز کمان ابروانبر دلم زد چون رود بیرون ز دل پیکان عشق
گر به چوگانم زند چون گوی باز افتم به پاشمن نگردانم سر تسلیم از میدان عشق
گر به تیغم می‌زند دستش ببوسم چون عنانور به جورم می‌کشد دست من و دامان عشق