گنج

شمارهٔ ۸۶۴

ای گل رویت بهارستان عشقوای دل من بلبل بستان عشق
آفتابی بر سپهر دلبریوز رخت پُر نور شد ایوان عشق
لشکر اندیشه بر هم می‌زندچشم سرمستت به ترکستان عشق
دردمندانیم در بازار غمای لب جان پرورت درمان عشق
چارهٔ بیچارگان خسته کنای طبیب از لطف در دکّان عشق
ما مگس‌واریم و آمد در ازلآیت شهد لبت درمان عشق
ما گدایانیم در خیلت مقیمپادشاه حسنی و سلطان عشق
حاکمی بر ملک اهل عشق خویشما همه محکوم و در فرمان عشق
تا به ملک عشق حسنت چاره دادجان ما شد در جهان حیران عشق