شمارهٔ ۸۶۲
خون جگر خورم به جهان با غم فراقجانم به لب رسید خدا را ز اشتیاق
گویی صبور باش به هجران بگو که چنداز صبر تلخ گشت ز هجران مرا مذاق
روزی مگر تو شدّت هجران ندیدهایروزی مباد هیچ کسی را شب فراق
مستیم از آن دو نرگس مخمور سرکشتجفتیم با غم تو از آن ابروان طاق
جور زمانه را بکشم یا فراق یارمشکل، که کردهاند کنون هر دو اتّفاق
دانی که اتّفاق درین روزگار نیستکس را مباد همدم ایام با نفاق
طاقت نماند بیش جفای زمانهامتا کی توان کشید ز ناجنس طمطراق
دولت اگر قرین و جهان گر شود رفیقخرگه زنم فراز نُهُم طاقِ شش رواق