شمارهٔ ۸۶۱
بر لب آمد جان ما از اشتیاقشد چو صبرم تلخ از هجران مذاق
از دو چشم پر غمم خون میچکدیک زمان از شوق و یک دم از فراق
در فراق روی خوبت ای صنمبا غمت جفتست دل وز صبر طاق
خوبرویان را وفا کمتر بودبا وفا حسنش نباشد اتّفاق
اتّفاقی باید اندر دوستیتا به کی باشد میان ما نفاق
گرچه یارم فارغست از مخلصانما به روی دوست داریم اشتیاق
گر تو کامم برنیاری در جهاندلبرا حکمی بود ما لایطاق