گنج

شمارهٔ ۸۶۰

ما را ز حد برفت ز درد تو اشتیاقتا کی کشیم زهر فراق تو در مذاق
رحمی به حال زار من مستمند کنزان رو که نیستم پس ازین طاقت فراق
آن طاق و جفت من که ببازید عشق توبا درد عشق جفت شدیم وز صبر طاق
جان می‌دهیم بر سر کویش ز گفت و گوییک شب وصال دوست مگر افتد اتّفاق
در آرزوی روی تو و لعل دلکشتدر نار محرقست تن و دل در احتراق
از نور شمع طلعت تو مهر در کسوفوز تاب آفتاب رخت ماه در محاق
صبح از فروغ نور جمال تو مشتقستشب را ز شام ظلمت زلف تو اشتقاق
گر خاکبوس خاک درت ممکنم شودبالای هفت منظر گردون زنم رواق
تا کی کشیم جان و جهان از میان جانبار جفا و جور تو و درد اشتیاق