گنج

شمارهٔ ۸۵۸

ای که هستم من مهجور ز جانت مشتاقمن نه تنها، که شده جمله جهانت مشتاق
سرو با این همه سرسبزی و رعنایی اوبه قد و قامت چون سرو روانت مشتاق
نه که مشتاق منم بر قد چون نارونتگشت از جان و روان سرو روانت مشتاق
تشنه بر آب روان بین تو که چون مشتاقستدل غمدیدهٔ ما هست چنانت مشتاق
تنِ چون مورد ضعیفم که چو مو شد ز غمتهمچو مویت شده بر موی میانت مشتاق
چون سکندر دل شوریدهٔ سرگردانمگشته بر چشمهٔ حیوان دهانت مشتاق
گل خوش بوی که مشهور به رنگست و به بویشده بر روی دلارا چو روانت مشتاق