گنج

شمارهٔ ۸۵۷

قافیه: وف۷ بیت
دلم از جان شده بر روی چو ماهت مشعوفمدّتی تا به غم عشق رخت شد معروف
جان ز من خواسته‌ای ای بت سیمین بدنمبه اشارات دو چشمت شده جانا موقوف
گر به سنگش بزنی مرغ دلم را نروددر سر کوی تو چون با غم تو شد مألوف
سرو قد تو هنوزم ز نظر نارفتهدل بیچارهٔ من گشته ز هجران ...وف
حسن گل را نه اگر شورش بلبل بودیوصف زیبایی او را نبدی کس موصوف
طبعم از مردم نااهل به جان آمده استبلبل دلشده دوری کند از صحبت بوف
ای دل خسته مکن بیش تک و پو به جهانبا کهن خرقه بساز ار نبوَد جامه صوف