گنج

شمارهٔ ۸۵۶

ما زان توئیم بی تکلّفدر ما نگر از سر تلطّف
جانم به لب آمد از فراقتدر وصل چرا کنی توقّف
گر لعل لبت به خواب بینمگویی که مکن درو تصرّف
بگذر ز جفا و با میان آیتا چند نمایی این تصوّف
از شعبده بازیت چه حاصلاز حد بگذشت این تعنّف
بیگانه نه‌ایم با تو ما رادیریست که هست این تعرّف
گر جان جهان تو راست درخورایثار تو اَست بی تکلّف