شمارهٔ ۸۵۰
دغدغهٔ وصل تو چون برود از دماغکیست که از عشق تو بر دل او نیست داغ
داغ غم عشق تو بر همه دلها بودلیک مزاج تو را هست ز عالم فراغ
گل چو رخت کی شکفت در چمن و گلستانسرو چو قدت نرست در همه بستان و باغ
باغ جهان بی تواَم هست چو زندان ولیبا رخ گلرنگ تو فارغم از باغ و راغ
مهر رخت دلبرا هیچ تو دانی که چیستدر تن من چون روان چشم مرا چون چراغ
نکهت زلفت فرست سوی من از صبحدمتا که بیاسایدم از سر زلفت دماغ
دلبر دلخواه را این دو جهت عالیستروی وفا در زوال حسن گرفته بلاغ
گل بشد از بوستان خار جفا بردمیدداد کنون بوستان شحنگی خود به زاغ
بلبل و کبک و تذرو از در بستان برفتبین که جهان چون گرفت قمری و زاغ و کلاغ