شمارهٔ ۸۴۳
نگارینا مکن بر من ستم بیشمزن زین بیش تو بر ریش من نیش
ز وصلم کام دل میده خدا رامجو زین بیشتر کام بداندیش
تو خویشی بیش ازین ما را میازارکه فرقی باشد از بیگانه تا خویش
به ترکش چون توان کز تیر مژگانشاگر قربان شوم بهتر درین کیش
مرا داغ فراقت هست بر جاننمک واجب نباشد بر سر ریش
چه گویم مدّعی بد سرانجامچه با من در میان بودش ازین پیش
تو سلطان جهانداری خدا رامشو غافل دمی از حال درویش