گنج

شمارهٔ ۸۴۴

آسوده نیست خاطرم از روزگار خویشپیوسته در تحیرم از کار و بار خویش
دیدم جفا و غربت آن هم غریب نیستحالم ببین که چون گذرد در دیار خویش
برگشته‌ام ز یار و سرگشته‌ام کنوناینش جزا بود که بگردد ز یار خویش
هرچند چرخ با من مسکین ستیزه کردنومید نیستم ز در کردگار خویش
دستم اگر نه چون کمرش در میان رودخون دل از دو دیده کنم در کنار خویش
لعل تو آب حیاتست تشنه راآبی به لب رسان ز لب آبدار خویش
هستم به کام دشمن و آن یار سنگ دلروزی نکرد یادی ازین دوستار خویش
امّیدوار بر در وصلش نشسته‌امرحمی کن ای نگار به امّیدوار خویش
گویندم ای جهان ز جهانت چه حاصلستحاصل ندامتست کنونم ز کار خویش