شمارهٔ ۸۳۹
به جان آمد دل من از جفایشخدا را با که گویم ماجرایش
من آن دستانهای او چه گویمچهها دیدم من از جور جفایش
به خاطر هجر جانم را خراشیدگلی کی چیدم از باغ رضایش
دلم با عشق او خو کرد عمریکنون از هجر میباید جزایش
دلا دانی که شاهی کامکاریچه غم باشد ز احوال گدایش
مسلمانان به غم مسکین دل منچه جوری میکشد دایم برایش
به کنج عافیت ننشست باریهرآن کاو بد کند بیند سزایش
چو سرو ار بگذرد روزی به سویمکنم در چشمههای چشم جایش
خبر دارد نگار بی وفایمکه از جان شد جهانی مبتلایش
اگر در کلبه احزانم آیدکنم جان را نثار خاک پایش
نثار گل برافشان بر سر ای دلکه چندانی نمیباشد بقایش
رسیدش جان به لب رنجور عشقتچه باشد گر کنی از لب دوایش