شمارهٔ ۸۳۸
گر شبی سوی من خسته دل افتد رایشچه تفاوت کند از رای جهان آرایش
گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداندجان فشانیم به جای سر و زر در پایش
گر خرامد قد چون سرو روانت در باغهیچ شک نیست که در دیدهٔ ما شد جایش
آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشدفارغی ای صنم از دیدهٔ خون پالایش
فارغ از جنّت فردوس بود خاطر اوکه شبی بر سر کوی تو بود مأوایش
خلق گویند برو ترک غمش گو چه کنمنیست در زیر کبودی فلک همتایش
آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنیدنبود در دو جهان با دگری پروایش
دل خلقی به جهان خون شده از قامت اواین بلا بین که دلم میکشد از بالایش
گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم دهگفت وصلم همه بادست تو میپیمایش