گنج

شمارهٔ ۸۳۵

چرا کردی مرا از دل فراموشگرفتی دیگری جز من در آغوش
نو پنداری که ما اینها ندانیمبه راهت ما همه چشمیم و هم گوش
نه شرط مردمی باشد نه یاریکه در سختی کند یاری فراموش
چه پوشانی به رویت برقع ای دوستنشاید کرد آتش زیر سرپوش
به هجران سوختم بنوازم از وصلکه گه زهر آید از زنبور و گه نوش
به جان آمد جهان از بردباریبگو تا کی شود در هجر خاموش
بگفتا شربت هجران که تلخستچو داری در قدح حالی تو می نوش