شمارهٔ ۸۳۴
بیا که دیدهٔ من دید دوش خوابی خوشبرآمده به شب تیره آفتابی خوش
به روی او نظرم خیره شد چنان دیدمکه بست بر رخ چون ماه خود نقابی خوش
سؤال کردم و گفتم نقاب بر مه چیست؟که هست میل دل من به ماهتابی خوش
مبند بر رخ چون آفتاب خویش نقابکه هست در سر آن هر دو زلف تابی خوش
بگفتمش ز در بخت ما درآ یک شبنگشت با من مسکین به هیچ بابی خوش
به جان دوست که شبهاست تا ز درد فراقدو چشم بخت بد من نکرد خوابی خوش
ز درد روز فراقش به غیر خون جگربه جان دوست که هرگز نخوردم آبی خوش
مرا شراب ز خون دلست و از دیدهبجز جگر نبود خوردنم کبابی خوش
ز درد دل چو نبشتم شکایتی به طبیببه غیر جور نفرمود او جوابی خوش
رخت گلست و مرا دل ز عشقت آتش محضاز آن زند به رخم دیدهها گلابی خوش