شمارهٔ ۸۳
تا که سرو قدت به پا برخاستدل مسکین ما ز جا برخاست
در بهشت برین و باغ جهانچون تو سروی بگو کجا برخاست
پای چوبینش بین که با قد توشرم بادش بگو چرا برخاست
قامتت را بدید سرو سهیدر چمن بانگ مرحبا برخاست
بوی زلفت رسید سوی جهاناز نسیمی که از صبا برخاست
در خیالم گذشت صورت دوستهوس وصل او مرا برخاست
دل ما را به یک نظر بربودپرده از روی کار ما برخاست
در غم روی تو دل مسکیناز سر جانش بارها برخاست
کردم از لعل او تمنّاییرو بگرداند چون گدا برخاست
ای طبیب دلم چرا آخراز سر درد ما دوا برخاست
چین ابرو گشاده بود مگرترک ما از ره خطا برخاست
هم ز لطفش در آمد از در مااز سر جنگ و ماجرا برخاست